» » عشق ممنوع! 8

 
 
 

عشق ممنوع! 8

نویسنده: hastttttiiiii | تاریخ: 11-06-1395, 23:04 | بازدیدها: 210

2 رو تخت و نگاه کردم..نه!
نیست!!
مگه میشه..مگه داریم؟
خواستم در و کامل باز کنم که به جسمی خورد..به زور سرمو از لای در بردم تو و به سلنا که بیحال روی زمین افتاده بود نگاه کردم.
-هوی..سلی..سلنا...پاشو
هر چقدر صداش کردم بیدار نشد..با دیدن دست و صورت سردش به خودم اومدم و بدون مسخره بازی یه جوری در و باز کردم.
نفهمیدم چجوری راه یک ساعته رو یک ربعه طی کردم و سلنا رو به دکتر رسوندم..فقط اونجایی به خودم اومدم که پشت در اتاق رژه میرفتم..بعد از چند دقیقه در باز شد.دکتر کچل و خپک کوتاه قدی اومد بیرون.
رفتم سمتش:
-عاقای دکتر..چی شد؟
-خیلی تو سرما بوده..پسر تو با این قد درازت نمیتونی از پس دوست دخترت بربیای؟
راستش بهم بر خورد..زیر لب گفتم:
-من دراز نیستم تو کوتوله ای..
-چیزی گفتی؟
-نه..چیکار کنم الان؟
-براش دارو نوشتم برو ببین به دوست دخترت برس
-دوست دخترم نیست
-امیدوارم نشه..ب کشتنش میدی
جلوی چشمای متعجبم از جلوم رد شد..دکتر هم دکترای قدیم..
رفتم تو داروخونه ای که توی خود بیمارستان بود و دارو هاشو خریدم..به گفته ی پرستار رفتم تو اتاق دکتر.
-دکتر من ایـــــ...
همین که برگشتم زدم زیر خنده..ولی فورا جلوی دهنم و گرفتم..با اون شکم بزرگش لم داده بود و با دهن باز خوابش برده بود..
آروم رفتم سمتش..
-دکتر...اوی..دکتر..
با انگشتم زدم به شونش...بلند گفتم: دکی زنت زنگ زد
سیخ نشست و عینکشو زد
-ک..کدوم زنم؟
دقیق شدم تو صورت پر استرسش..
-ایال دوم
سرشو تکون داد و خواست گوشی رو برداره که دستمو روش گذاشتم.
-آی ای آی...اول پاشو زن منو آزاد کن
-اولا آزاد نه..مگه اینجا زندانه؟ بعدشم مرخصه..چیزی نبود ک...
با کلافگی از اتاق دکتر رفتم بیرون و وارد اتاق شدم..سلنا تو خودش جمع شده بود و با همون لباس خونه کنار در ایستاده بود.
******************************************************
-اااااابببچهههههه
فورا دستمال و گرفتم جلوی دماغ و دهنش..
پرتش کرد کنار..چند ثانیه گذشت..
-ا...اب...
دوباره یه پر دستمال دادم دستش
-اااااااااااااابچهههههههههه
دوباره پرتش کرد کنار..دستم و زدم زیر چونم..
-سلی
با صدای تو دماغیش جواب داد
-سلی و کوفت..اسمم سلناست میدونی که..(دماغشو بالا کشید)ا..
با اخم زل زدم تو صورتش که دهن نیمه بازشو بست..
پتو رو کشیدم بالاتر روی شونش..
-ج..جااستین
-جونم؟
-برو واسم آب بیار
-مگه من نوکرتم؟
-نه شوهرمی..شوهر ینی نوکر..بدو
-من که میگم جانم...من که انقدر جذابم..من کــ...
-زدی داغونم کردی حالا میای میگی جانم؟
-من گشنمه سلنا
از جاش بلند شد و با چشم و ابرو وارد آشپزخونه شد.
چند بسته گوشت در اوورد و مشغول درست کردنشون شد.
-سلی...
برگشت سمتم...از دیدن اون دماغ بزرگ شده و قرمزش...موهای دورش..دستای سفیدش...خندم گرفت..
-کوووفت..یه بار دیگه بگو سلی
-سلی
-با کفگیر که زدم وسط فرق سرت میفهمی..
یه کفگیر برداشت..چشمام گرد شد
-سلنا..اون..نه..عزیزم..اون نه...میدونی که...
-عاره میدونم..
با شیطنت دویید دنبالم..
*****************************************************************
سوم شخص:
زندگی خوب بود..با اینکه اون دو علاقه ای به هم نداشتن..گرچه بی میل هم نبودن..زمان مصل برق و باد میگذشت..اتفاقا پشت سر هم رخ میداد..و باعث میشد سلنا از ارزوش قافل شه..
زین که از احساس سلنا کاملا به خودش ممئن بود عذاب وجدان داشت...تیلور به سلنا سر نزده بود و دلش براش تنگ میشد..
پدر جاستین درگیر انجام کارهاش برای رفتن بود..
و اما تولد جاستین نزدیک بود..
سلنا خوشحال یه دوست مجازی پیدا کرده بود..با اینکه همجنس نبودن...ولی دوستای خیلی خوبی بودن..و سلنا می خواست ازش برای اذیت کردن جاستین استفاده کنه..
جاستین بی خیال زودتر منتظر انجام کارهاش بود تا از شر اون دختر پرشور و خسته کننده راحت شه!
جاستین تمایلی برای بودن با سلنا نداشت...ایا تمایل پیدا میکرد؟
سلنا***
یه بار دیگه نگاهی به خودم تو اینه کردم..نه..اینم خوب نیست...
کلاه و گذاشتم سر جاش..
اریانا که حسابی داشت پسر توی مغازه رو قورت میداد حواسش بهم نبود و با یه حرف زدنم دستشو به نشونه ساکت بودن رو دماغش میزاشت.
در آخر یه کلاه بنفش و مشکی خیلی ساده چشممو گرفت..برش داشتم و حسابش کردم..با چند کیسه خرید دنبال آریانا که از رفتن اون پسر ناراحت بود میرفتم...می خواست منو ببره تا لباس بخریم!
اون دوست داشت واسه تولد شوهرم خوب باشم ولی من..راستش اصلا حوصله ی اون پسر سرد و یخی رو نداشتم..
کلافه وارد مغازه شدم.یکی یکی پیرهن هارو از نظر گذروندم تا چشمم خورد به یه پیرهن ساده ی کوتاه..
همون لحظه گوشیم زنگ خورد
-بهله
-سلناااااااااااااااااااا
گوشی رو از گوشم فاصله دادم
-کووووفت...چیه؟؟
-نکبت..-_-
-خودتی...چشکارم داری؟ بگو بیرونم
-یه مهمونی گرفتیم..کلی از دوستای من اونجان..ولی...بالماسکست! خیلی رسمیه..میای؟
-نمیدونم...بزار...
خواستم بگم به جاستینم خبر بدم..ولی این فقط ظاهر سازی بود..پس کار خودمو کردم:
-عاره حتما..آدرسش و برام بفرست.
-باشه..فلا
گوشی رو قطع کردم و گرفتمش دستم و آریانا رو صدا کردم تا بیاد و نظر بده



نباید حرف بزنم.. 1133
در مورد کاور نظر بدین لطفا 1233
دعوا، فحش، نظر، لگد، دمپایی، مشت و... در نظرات ازاد میباشد 1138

در حال حاضر هیچ کاربر عضوی در حال مشاهده این مطلب نیست!

موضوعات: داستان, آرشیو

بازدید کننده عزیز, شما هنوز به عضویت سایت در نیامده اید.
پیشنهاد می کنم در سایت ثبت نام کنید و یا وارد سایت شوید.
<
  • 1156 نظر
  • 17 مطلب
  • آیدی یاهو:
12 شهریور 1395 12:36

I love selena

    PSG PSG PSG ---
  • تاریخ: 12 شهریور 1395 12:36
  • گروه کاربری: عضو سايت
  • تاریخ عضویت در پی اس گومز: 29 خرداد 1392
  • وضعيت: آفلاين
 

--------------------

<
  • 13060 نظر
  • 27 مطلب
  • آیدی یاهو:
12 شهریور 1395 21:03

Sahar-selena

    PSG PSG PSG ---
  • تاریخ: 12 شهریور 1395 21:03
  • گروه کاربری: عضو سايت
  • تاریخ عضویت در پی اس گومز: 10 اسفند 1391
  • وضعيت: آفلاين
 

--------------------

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.
 
[tags]ps-gomez, selena, آرشیو, آیکون های سلنا, اجراهای زنده-کنسرت ها, اخبار, اخبار سلنا, اخبار سلنا گومز, اخبار سلنا،توییت جدید،, اخبارسلنا،, ارسالی جدید, ارسالی جدید به اینستاگرام, ارسالی جدید سلنا, ارسالی جدید سلنا به اینستا گرام, استایل, استایل جدید سلنا, استایل های سلنا, اینستاگرام, توییت جدید, جلنا, داستان های سلنا, دانلود کده سلنا, سلنا, سلنا نیوز, سلنا گومز, شات های سلنا, عکس, عکس تازه منتشر شده از سلنا, عکس جدید, عکس جدید سلنا, عکس سلنا, عکس های سلنا, عکس های سلنا گومز, عکس های قدیمی, عکس های متحرک سلنا گومز, لایک های جدید از سلنا, مراسم ها, نقاشی سلنا, چیزی نمی نویسم, کلیپ ها

نمایش تمامی تگ ها[/tags]